تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکیست

و خدایی که در این نزدیکیست
لینک دوستان

این پست ثابت می باشد و از اینجا می توانید به صفحات جالب و پرطرفدار سایت لینک شوید!!!

یه روحانی که با بقیه ی آخوندا فرق داره!

دوستان دستی که یار از دست رفت..

بازیگر مشهور انگیلیسی لیام نیسون مسلمان مىِشود

 

 

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 19:15 ] [ دکتر محصص ]
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟"

او می گوید: "شن"

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟

قاچاقچی می گوید: دوچرخه!

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 18:13 ] [ دکتر محصص ]
[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 13:27 ] [ دکتر محصص ]

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

طبیبان جملگی خلق را رنجور می خواهند!

تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم

بنازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند!

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:4 ] [ دکتر محصص ]

آخرین سخنرانی اوباما:

 ملتی که در چهارشنبه سوری یکدیگر را با ترقه پاره می کنند اگه انرژی هسته ای بدست بیارن دنیا را پاره می کنند.

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 22:1 ] [ دکتر محصص ]
ترجیح میدم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!
آیا فیلم اصغر فرهادی دارای سیاهنمایی است؟ آیا "جدایی نادر از سیمین" وجهه ایران را تلطیف نخواهد کرد؟ چرا وزارت خارجه آمریکا به فرهادی به خاطر اسکارش تبریک می‌گوید؟ فیلم فرهادی دقیقاً چه منظوری دارد؟ آیا مردم ایران در این فیلم به خوبی به جهان معرفی نشده‌اند؟ پاسخ تمام سوال‌های فوق را در این مطلب خواهید یافت.

مهدی آذرپندار طی مطلبی در نقد جدایی نادر از سیمین نوشت:

قاضی: «این همه بچه تو این مملکت داره زندگی می‌کنه؛ یعنی هیچ کدوم آینده ندارن خانم؟»

سیمین: «من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا. به عنوان مادر این حق رو دارم.»

قاضی: «چه شرایطی؟ چه شرایطی خانم؟»

سیمین جوابی نمی‌دهد. مدارک خروج از کشورش را در کیفش می‌گذارد... (دقیقه‌ی 3 فیلم)

دوربین در این صحنه طوری قرار گرفته است که ما از دید قاضی این صحنه و این جدال بین نادر و سیمین را می‌بینیم. یعنی کارگردان ما را قاضی قرار داده است. یعنی مخاطب محترم! خودتان قضاوت کنید. یعنی شما بگویید که سیمین درست می‌گوید یا نه؟ یعنی دلایل نادر برای ماندن قانع کننده است یا نه؟

p_txt.jpg

راستی چرا سیمین جواب نمی‌دهد که «چه شرایطی؟» گویا باید صبر کرد. تا اینجا که اصلاً نمی‌توان به سیمین حق داد. او دارد حرف زور می‌زند و آن‌جایی که به سؤال اساسی قاضی می‌رسد، سکوت می‌کند. اما نادر آن‎طور که خودش می‌گوید، هزار دلیل برای نرفتن دارد (دقیقه‌ی 2 فیلم) که فقط یکی از آن دلایلی که بازگویش می‌کند، نیاز پدر مریضش به اوست و همین یک دلیل اخلاقی و انسانی، به غایت قانع‌کننده است. قاضی -یعنی ما- حق را به نادر می‌دهد. حق را و ترمه را.

نمای بعد، نمایی از دادگاه است و نادر و سیمین که بعد از پایین آمدن از پله‌ها، از میان جمعیت موجود در دادگاه می‌گذرند. در میان جمعیت کودکانی هم دیده می‌شوند. چه آن‌جایی که این دو از پله‌ها پایین می‌روند و چه آن‎جایی که از میان جمعیت و از دری که در انتهای فیلم باز هم آن را می‌بینیم، عبور می‌کنند. به عبارت دیگر، این‌جا سه نما داریم که در هر سه نما کودکی دیده می‌شود. (ابتدای دقیقه‌ی 5)

اولین باری که راضیه و دخترش جهت انجام کارهای خانه و نگهداری از پیرمرد، وارد خانه‌ی نادر می‌شوند. دوربین از روی پله‌ها، همگام و همراه با نگاه‌های کنجکاو دخترک است. داخل خانه هم این نگاه‌ها ادامه دارد. به‌طرز محسوسی تعداد زیادی از نماها در این سکانس، متمرکز بر این دخترک است. ماجرا ادامه دارد تا پیرمرد از سر جایش بلند شود. دخترک به طرز عجیبی به او و شلوار خیسش نگاه می‌کند. (دقایق 14 تا 16) راضیه بعد از گرفتن اذن شرعی با تلفن، می‌خواهد پیرمرد را بشورد. دخترش با تعجب همچنان فقط نگاه می‌کند. سرانجام می‌گوید: «به بابا نمی‌گم.» پنهان کاری کودک احساس عجیبی به من می‌دهد.

اینجا در فیلم نیست. اما من در ذهنم این دیالوگ می‌آید: «من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!»

کات می‌خورد روی ترمه داخل یک پمپ بنزین. او خودش مشغول زدن بنزین است. کارش تمام می‌شود. سوار ماشین می‌شود. به پدرش می‌گوید: «همه نگاه می‌کنن!» پدرش اصرار دارد که ترمه بقیه‌ی پول را از متصدی بگیرد. می‌گوید: «انعام برای وقتی است که خودش بنزین بزند.» ترمه پول را پس می‌گیرد. بدین ترتیب پدرش به او یاد می‌دهد که در اجتماع عده‌ای منتظرند تا او پول او را به ناحق تصرف کنند و او باید بتواند حقش را حتی در موارد کوچک پس بگیرد.

فاجعه اتفاق می‌افتد. پدربزرگ در نبود راضیه، از هوش رفته است. (دقیقه‌ی 35) نادر متوجه گم شدن مقداری پول می‌شود. ابتدا از دخترش می‌پرسد که آیا او پول را برداشته؟ وقتی با جواب منفی ترمه روبرو می‌شود، به او اصرار می‌کند که به داخل آشپزخانه برود. بعد برای یافتن پول، به اولین جایی که سرک می‌کشد، کیف سمیه -دختر راضیه- است و آن را برای یافتن پول می‌گردد. نادر نمی‌خواست تا ترمه این صحنه را ببیند و به همین دلیل او را به آشپزخانه فرستاد. (انتهای دقیقه‌ی 37) دیدن این صحنه‌ها مطمئناً برای بچه‌ها اتفاق خوبی نیست.

اینجا در فیلم نیست. اما من در ذهنم این دیالوگ می‌آید: «من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!»

11.jpg

وقتی راضیه برمی‌گردد، نادر برای دعوا به سمت او به داخل آشپزخانه می‌رود. قبل از آن، به ترمه می‌گوید که به اتاق برود. سروصدا بالا می‌گیرد. سمیه با حیرت و وحشت به نادر نگاه می‌کند. ترمه هم از اتاقش بیرون آمده است. راضیه به سمیه می‌گوید که آشپزخانه را ترک کند و به کوچه برود تا او بیاید. نمای بعدی خیلی جالب است. سمیه برمی‌گردد و یکبار دیگر این صحنه را نگاه می‌کند. دیگر مطمئن می‌شوم که کارگردان از گرفتن این همه نما از سمیه و ترمه حتماً منظوری دارد. نادر یک‎بار دیگر هر دو کودک را از صحنه دور می‌کند. او می خواهد قضیه‌ی دزدی را با راضیه مطرح کند. راستی الان در دل این دو بچه چه می‌گذرد؟ دعوا شدت می‌گیرد. سمیه لای در ایستاده است و فقط نگاه می‌کند. ترمه از پدرش خواهش می‌کند... (دقیقه‌ی 38 تا 41)

توصیه می‌کنم این قسمت از فیلم را یکبار دیگر ببینید و این بار به نگاه‌های ترمه و سمیه و تاکید کارگردان بر نشان دادن این نگاه‌ها به صورت افراطی دقت کنید. تعداد این نماها آن قدر زیاد است که نمی‌توانم همه‌ی آن را شرح دهم.
نادر راضیه را هل می‌دهد و در را می‌بندد. کات می‌خورد روی ترمه که با اضطراب دارد این صحنه را می‌بیند. پدر از کنار ترمه بی‌تفاوت رد می‌شود. ترمه در را باز می‌کند و راضیه و سمیه را در حال گریه می‌بیند. راضیه به سختی خود را روی پله‌ها جابجا می‌کند. صدای گریه‌ی سمیه همه جا را پر کرده است. ترمه در را می‌بندد. راستی این بچه دارد به چه چیزی فکر می‌کند؟...

اینجا در فیلم نیست. اما من در ذهنم این دیالوگ می‌آید: «من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!»

حجت در دادگاه با نادر جروبحث می‌کند. قاضی اصرار دارد که معلم ترمه به عنوان مطلع در دادگاه حاضر شود. نادر می‌گوید: «آقا من نمی‌خوام اصلاً کار به معلم و مدرسه و این چیزها کشیده بشه. اصلاً برای بچه‌ام خوب نیست.» و حجت در جواب او با عصبانیت می‌گوید: «کثافت تو زدی بچه‌ی منو کشتی حالا برای بچه‌ات بد میشه؟ بچه‌ی تو فقط بچه‌ی آدمه؟ بچه‌‌های ما بچه‌ی حیوونن؟ توله‌ی سگن؟» ظاهراً دعوا سر بچه‌هاست. (دقیقه‌ی 55)

در همان دادگاه، راضیه ناگهان و در گرماگرم بحث اجازه می‌گیرد و از دادگاه خارج می‌شود تا سری به دخترش بزند. دخترش را در وسط راهروی دادگاه می‌یابد. سمیه با حیرت و ترس مشغول دید زدن آدمهاست. نگاه سمیه ناگهان به زنجیر پای متهمی جلب می‌شود. متهم که چهره‌ی خشنی هم دارد، به سمیه لبخندی شرارت بار می‌زند. سمیه رویش را برمی‌گرداند. (دقیقه‌ی 57 الی 58) حالا ما مغرض شما عادل. این همه تاکید بر نگاه‌های حیران سمیه و این همه سناریو چینی برای مواجه‌ی او با جامعه‌ی پر از جرم و سیاهی برای چیست؟ اصلا چنین سکانسی برای چیست؟ چرا حجت و راضیه سمیه را با خود به دادگاه آورده‌اند؟ چرا مثل شب قبلش که راضیه در بیمارستان بستری بود،  سمیه را به کسی نسپرده‌اند تا کودک با این سن و سال در دادگاه حاضر نباشد؟ نه ظاهراً قرار است که سمیه بیاید و در دادگاه تنها بماند و بعد با این صحنه‌ها مواجه شود. قرار است که کارگردان، جهان زشت و سیاه آدم‌های این جامعه را مدام به رخ این دو کودک بکشد و آنها را در همه‌ی صحنه‌های زشت و زننده حاضر نماید تا ما مدام از خودمان بپرسیم که آیا حاضریم فرزندانمان در چنین وضعیتی بزرگ شوند؟ تا ما این دیالوگ به یادمان بیاید:

«من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!»

TakeDel_Com_09e5f16993.jpg

ترمه، سیمین و مادر سیمین برای وثیقه گذاشتن به دادگاه آمده‌اند. در اولین نمایی که نادر و ترمه و مادر سیمین را با هم می‌بینیم، کودکی هم در آغوش مادر در پس زمینه‌ی تصویر دیده می‌شود. (دقیقه‌ی 63) در سکانس بعد از دادگاه، ترمه و سمیه را کنار هم می‌بینیم؛ در حالی که ترمه مشغول تمرین درس تاریخ است و سمیه به او زل زده است. در همین حین معلم ترمه از راه می‌رسد و با دیدن سمیه به سمت او می‌رود و از او درباره‌ی احتمال سقط شدن بچه در حین دعوای حجت و راضیه می‌پرسد. کودک هم با صداقت و معصومیت مختص دوران کودکی جواب او را می‌دهد. جالب آنکه باز هم در همین سکانس و در پس زمینه‌ی تصویر، نوزادی در آغوش مادرش در دادگاه دیده می‌شود. تقریباً در تمام پلان‌های مربوط به دادگاه، کودکان حضور فعالی دارند. توصیه می‌کنم حتما یکبار دیگر فیلم را ببینید. (دقیقه‌ی 66)

کنار اینها بگذارید سوال‌های ترمه از پدرش را درباره‌ی اطلاع او از باردار بودن راضیه و کنجکاوی او بابت چرایی صحبت نادر با همسایه‌های طبقه بالایی یک روز قبل از تحقیق محلی. دقیقه‌ی 81؛ کار به مدرسه‌ ترمه هم می‌کشد. حجت به مدرسه‌ی ترمه رفته و داد و بیداد به راه انداخته است. به این ترتیب آبروی ترمه پیش همشاگردی‌هایش می‌رود. ما یاد این دیالوگ می‌افتیم: «من ترجیح می‌دم بچه‌ام تو این شرایط بزرگ نشه حاج آقا!»

بعد از بی‌آبرویی ترمه در مدرسه، سیمین با توپ پر به سراغ نادر می‌آید و جرو بحث دوباره شروع می‌شود. در همین حین، بحث سرپرستی ترمه دوباره مطرح می‌شود. اما نادر به سیمین می‌گوید: «بچه‌ات می‌خواد همینجا زندگی کنه، باید همینجا هم باشه یاد بگیره.» سیمین می‌پرسد: «چی رو یاد بگیره؟ لج و لجبازی و دعوا رو؟» (دقیقه‌ی 87) خب حالا به عنوان یک وجدان آگاه، به عنوان کسی که قرار است به عنوان قاضی در این فیلم قضاوت کند، بگویید که آیا این دیالوگ به اندازه‌ی کافی گویا نیست که فیلم قرار است چه بگوید؟

دروغ‌گویی پدر برای ترمه آشکار می‌شود. حالا او به چشم یک دروغگو به پدرش نگاه می‌کند. (دقیقه‌ی89)

نادر سر خیابان مدرسه‌ی ترمه ایستاده است تا او را به خانه برساند. بچه‌های مدرسه به نادر به شکل عجیب و غریبی نگاه می‌کنند. ترمه سوار ماشین می‌شود و به نادر می‌گوید: «مگه نگفتم جلوی مدرسه نیا؟» (دقیقه‌ی 91)
ترمه بالاخره از این جامعه‌ی پر از دروغ و سیاهی تأثیر می‌گیرد. او در دادگاه شهادت دروغ می‌دهد.... (دقیقه‌ی 94) کمی بعد او را در ماشین می‌بینیم در حالی که گریه می‌کند.

سیمین به نادر پیشنهاد می‌دهد که با پانزده میلیون سر و ته قضیه را هم بیاورد. نادر قبول نمی‌کند. سیمین می‌گوید: « این بچه تو سن بلوغه. داره زجر می‌کشه تو این وضعیت.» حالا دیگر کسی نمی‌پرسد کدام وضعیت؟ کدام شرایط؟ این هنر فیلمساز است. یعنی سناریوچینی طوری بوده که وضعیت و شرایط اسفناکی که در ابتدای فیلم توسط سیمین مطرح شد، برای مخاطب جا افتاده است. (دقیقه‌ی 99)

بالاخره نادر راضی می‌شود تا پول را بپردازد. نادر و سیمین به خانه‌ی حجت و راضیه می‌روند. نمایی از ترمه و سمیه می‌بینیم در حالی که در حیاط خانه شاد و خوشحال مشغول بازی با هم هستند. نادر می‌خواهد دخترش حاضر شود تا راضیه در حضور او، به قرآن قسم بخورد که بچه به خاطر هل دادن او افتاده است. راضیه قسم نمی‌خورد. حجت از عصبانیت خانه را ترک می‌کند. راضیه به سیمین می‌گوید: «مگه من نگفتم نیاین؟ مگه من نگفتم این پول حرومه نمی‌خوایم؟ من دیگه چه جوری تو این خونه زندگی کنم؟» نمای بعدی ترمه را می‌بینیم و نمای بعد از آن سمیه را؛ که به هم نگاه می‌کنند. (دقیقه‌ی 100)

صحنه‌ی پایانی در دادگاه. سکانس این طور آغاز می‌شود. زنی ناشناس با چادر مشکی روی صندلی نشسته و پسری خردسال روی دامن او خوابیده است. ترمه به این خانم و پسر خردسالش زلزده است و کمی آن سوتر باز نوجوانی را می‌بینیم که کنار زنی و مردی در راهروی دادگاه احتمالاً انتظار می‌کشد. باز برای بار چندم می‌پرسم. چرا این سکانس باید این طور و با چنین نمایی شروع شود؟ آیا فیلم‎ساز نمی‌خواهد قصه‌ی زندگی ترمه را به تمام فرزندان ایرانی ارتباط بدهد؟ این همه بچه در دادگاه چه کار می‌کنند؟ و فارغ از تعداد آنها، چرا دوربین تا این اندازه بر روی آنها زوم می‌کند؟ آیا این موضوع که فرهادی می‌خواهد اثبات کند سیمین در ابتدای فیلم حرف درستی زده، تمام محتوای این فیلم نیست؟ آیا فیلم تماماً جوابی به این سوال قاضی در ابتدای فیلم نیست که «این همه بچه تو این مملکت داره زندگی می‌کنه؛ یعنی هیچ کدوم آینده ندارن خانم؟»

تصمیم ترمه در دادگاه مشخص است. به نگاه‌های ترمه به پدرش توجه کنید. او برای جواب دادن مدام نگران پدرش است و دائم به سمت و نگاه می‌کند. اما به هر حال نادر و سیمین بیرون می‌ایستند تا او راحت‌تر جواب بدهد. نادر  و سیمین در راهرو به انتظار می‌ایستند. نادر لباس مشکی به تن دارد و این یعنی پدر او مرده است. حالا دلیل نادر برای ماندن چیست؟ او به وقل خودش هزار دلیل داشت. بگذریم. در نمایی که از راهرو می‌بینیم، مدام کودکان کم سن و سال از جلوی دوربین گذر می‌کنند. چیزی حدود پنج یا شش بچه. صدای گریه‌ی نوزادی به گوش می‌رسد.(دقیقه‌ی 95)


راستی ترمه حق را به مادرش داد و احتمالاً با او راهی سفر خارجه خواهند شد. شما چطور؟ حالا به نظر شما می‌توان در چنین شرایطی زندگی کرد و به زندگی فرزندان خویش امیدوار بود؟ بهتر نیست به خارج برویم؟

این است که می‌گویند فیلم فرهادی "سیاهنمایی" است و به همین خاطر است که وزارت امور خارجه آمریکا، به طور ویژه به فرهادی تبریک می‌گوید و تلاش وی در جهت ایجاد سینمای مستقل را می‌ستاید و حتی رژیم صهیونیستی، اجازه اکران این فیلم را در سرزمین‌های اشغالی می‌دهد. چرا که این فیلم، به روشنی این مفهوم را تبلیغ می‌کند که "ایران جای خوبی برای نسل آینده این کشور نیست!"


بازیگر نقش "سیمین" که ترجیح می‌داد فرزندش در فرهنگ ایرانی بزرگ نشود

آیا از طرف‎داران فرهادی کسی هست که جواب این سوال را بدهد؟ ما مدت‌هاست که منتظر جوابیم. اگر متهم به مخالفت با سینما، حسودی با فرهادی، سیاسی نگاه کردن به سینما، نفهمیدن سینما و توهم توطئه نشویم...

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 15:23 ] [ دکتر محصص ]
خرس مادر سعی دارد با بی محلی و دور کردن توله خرس، او را به خاطر انجام کاری تنبیه کند و توله خرس نیز مرتباً به سمت خرس مادر می رود تا در آغوش او قرار گیرد.


http://ario.im/cOre/wp-content/uploads/2012/03/article-2109443-1201CED4000005DC-375_964x733.jpg

http://ario.im/cOre/wp-content/uploads/2012/03/article-2109443-1201CEDB000005DC-894_964x617.jpg

http://ario.im/cOre/wp-content/uploads/2012/03/article-2109443-1201CECF000005DC-122_964x1283.jpg
[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 15:3 ] [ دکتر محصص ]

خدا می بیند !!

             خدا می شنود !!!

همه چیز را!!!

ای وای!

خدا؟؟؟؟

 

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 22:20 ] [ دکتر محصص ]

آي مردك از تو بدم مي آيد، خيلي هم بدم مي آيد، تو كثيف ترين آدم هاي روي زمين هستي، ديشب پسرت را در خيابان ديدم سوار دوچرخه اش بود. گويي كه بر فراز ابرها پرواز مي كند. روح پست و پليدت در او هم نفوذ كرده است.
خودت را هم ديدم، از ماشين آخرين مدلت داشتي پياده مي شدي.
مي خواستم شيشه ماشينت را بشكنم خيلي از تو بدم مي آيد.
امروز ظهر به مسجد رفتم، تا مردم را بر عليه تو بشورانم و فرياد بزنم: « مرگ بر سرمايه دار بي دين.» كنار منبر نشسته بودي. تا وارد شدم فرياد زدي: براي سلامتي جوانان اسلام صلوات. به خانه آمدم و پرده از توطئه كثيف تو برداشتم. قلم را برگرفتم و شعري از تباه كاري و دورويي تو نوشتم. به كوچه آمدم تا آن را به روي ديوار بچسبانم، تو زودتر آمده بودي كاغذي طلايي بر ديوار چسبانده بودي:
«اكنون كه عازم زيارت هستي!»
ياد پارسال افتادم. «اكنون كه عازم اروپا هستم!»
پدرم، پدربزرگم، جدم و ... همه را فريب دادي. از دسترنج آنان كاخ ساختي، خونشان را مكيدي. همه دنيا را تو خراب كردي. تو از نسل قابيلي، تو از نسل فرعوني، تو از نسل قاروني. من ديگر به ذلت تن نخواهم داد. من ديگر برايت كار نخواهم كرد.
امروز عصر شيشه ماشينت را شكستم. مرا به جرم اخلال‏گري به زورداران سپردي.
مرا شلاق زدند و تو خنديدي.
آي مردك از تو بدم مي آيد. «تَبَّت يَدَا أَبي لَهَبٍ وَ تَب * مَا أَغْني عَنْهُ مَالُهُ وَ مَا كسب» (سوره مسد / آيات 2,1) اين حرف آخر من است.

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 21:34 ] [ دکتر محصص ]

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،

نه ترس
،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم !

سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
 20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
 30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار
تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست
که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند

خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين
حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد

وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

 

اگر 4 تکه نان  خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما 5 نفر باشيد
کسي
که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است

 

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 23:11 ] [ دکتر محصص ]
بازیگر نقش مادر رضا عطاران در فیلم «خوابم می‌آد»، مرد هزار چهره سینمای ایران شد.

به گزارش پانا، اکبر عبدی بازیگر پیشکسوت سینما و تلویزیون با بازی در فیلم «خوابم میاد» نخستین تجربه کارگردانی رضا عطاران در سینما، تحسین اهالی رسانه و منتقدان را برانگیخت و تبدیل به مرد هزار چهره سینمای ایران شد.


این هنرمند تا کنون در چند فیلم با لباس زنانه به ایفای نقش پرداخته است اما حضور او در نقش مادر رضا عطاران با گریم و بازی متفاوت نظر داوران جشنواره فیلم فجر را به خود جلب کرد تا آنجا که توانست سیمرغ بلورین نقش مکمل مرد سی‌امین دوره از جشنواره بین‌المللی فیلم فجر را از آن خود کند.

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 22:46 ] [ دکتر محصص ]

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است .

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ ، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

  •  

    ضعف و یأس ! هرگز! این دو فرزند نامشروع زوجی است که در آن ، پدر « کفر » است و مادر :خود خواهی

  • دکتر علی شریعتی

  • [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 22:29 ] [ دکتر محصص ]
    وختی ناامیدام..

     یعنی که شیطون تونسته شکستم بده.

      منو تا می خوردم نزده..

       منو با نیش زبونش کبود نکرده...

         منو آتیشم نزده..

         میدونی؟

       اسیدم نپاشیده بهم..

      فقط ..

       آروم آروم!

        خــــــــــــــدا رو یادم برده!

    ..به همــــــــــین ســــ ـ ــــــادگی

     

    [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 0:27 ] [ دکتر محصص ]

    عدم پايبندي به نظم گيتي، ويژگي انسانهاي گوشه گير است كه عشق و احساس را سپر ديدگاههاي نادرست خود مي سازند.((اُرد بزرگ))

    هر چه از كوه بالاتر رويم، چشم انداز گسترده تري را مي بينيم.((ويكتور هوگو))

    ... از ديدگاه زندگي روزانه يك چيز است كه آن را خوب مي دانيم : انسان براي انسانهاي ديگر در اينجاست.((آلبرت انيشتين))

    يكي از بينش هايي كه به انسانها لطمه مي زند، آرزوي برابري است؛ اين آرزو سرچشمه حسادت و تنگ نظري است.((جان ماكسول))

     

    [ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 0:3 ] [ دکتر محصص ]

    به نام الله

    سلام دوستان خوبم

    از نقشه صهیونیستها برای میهن عزیزمون با خبرید؟

    ایرانی که اسرائیلیها میخوان بسازن رو با ایران فعلی مقایسه کنید

    حالا دلیل جکهای خنده دار قومیتی که هر روز واسه هم میفرستیم رو می فهمم

    حالا میفهمم این جکها رو کی تولید میکنه

    حالا دلیل اغتشاشات سیاسی و ایجاد تفرقه بین ایرانی ها رو میفهمم

    حالا دلیل به وجود اومدن شبکه فارسی1 به وسیله مورداک اسررائیلی رو میفهمم

    اونا میخوان این خونه رو از درون متلاشی کنن

    می خوان بین ما به وسیله اختلافات سیاسی و... تفرقه بندازن 

    می خوان با تمسخر و سخت و خشک نشون دادن دستورات اسلام،دین ما رو از ما بگیرن

    [ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 13:24 ] [ دکتر محصص ]

    چه خوب است

    چیزهایی که امروز باید بفهمیم همین امروز متوجه شویم

    از خدا بخواهیم در هر لحظه کمک مان کند بهترین و اولی ترین کار را انجام دهیم..

    بر سر هر تصمیمی که می رسیم از خدا بخواهیم تا بهترین انتخاب را در آن لحظه به دلمان بندازد تا بگیریم!!!

    وای!!!

    چه آخری داشته باشه کاری که خدا برامون انتخاب کرده تاانجامش بدیم!

    آخه خدا همیشه برای هر کاری بهترین زمان و مکان رو انتخاب می کنه !!!

    چه خوبه معنی اهدنا الصراط المستقیم رو وارد زندگیمون کنیم!!!

    چه خوبه دین اسلام رو توی زندگی روزمره مون بیاریم و بشیم یه آدم موفق توی هر دو دنیا!!!

    آخه خدا همیشه برای هر کاری بهترین زمان و مکان رو انتخاب می کنه !!!

    بهترین تصمیمو برای هرکس توی هرلحظه می گیره!!!

    چقد پخمه است کسی که دینشو فقط محصور به عبادت ها کرده

    و پخمه تر کسی ست که اصلا دینی نداره!!!

    آخه خدا همیشه برای هر کاری بهترین زمان و مکان رو انتخاب می کنه !!!

     

    [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 23:24 ] [ دکتر محصص ]

    جمله ای این روزها بسیار ذهنم را مشغول کرده:

    .

    .

    .

    .

    .

     

    ((آن که شهید نشد لا جرم می میرد!))

    .

    .

    .

    .

    .؟؟؟؟

    خواهش می کنم نظرتان را بگویید

    برایم درگیری ذهنی ایجاد کرده است.

    [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 14:24 ] [ دکتر محصص ]

    [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 14:14 ] [ دکتر محصص ]

    گاهی زندگی ام آن طور که انتظار داشتم پیش نمی رود

    بسیار بدتر از آن چه که فکرش را می کردم می گذرد..

    خیلی بدتر ..

    می دانی مشکل چیست؟

    چند بار شکست خوردم؟

    چنان افتادم که چند جایم ترک برداشته است!!؟

    این ها اصلا برای تو مهم است؟؟؟؟

    نه !!!

    مشکلات من برای کسان دیگر چنان وحشتناک نیست که برای خودم!!!

    گفت:

    پس مشکلاتت را بسپار به دیگران تا آن را حل کنند چون آنها در شرایط آرامتری نسبت به تو قرار دارند و تصمیمات عاقلانه ای می گیرند.

    و تو !

    به خاطر خدا بکوش تا مشکلات دیگران را حل کنی!!

    و این است معنای مشورت در اسلام!!

     

    [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 18:14 ] [ دکتر محصص ]

    من غولم!!!

    و روزگار موش!!!

    گاهی نا خود آگاه از مسیر زندگی به حاشیه رانده می شوم ...

    داخل شیشه می کنندم.. همان موش مرا داخل شیشه می کند

    عجیب است ! نه؟

    ولی ممکن است!!

    اما این به معنی آن نیست که هرگز به  مسیر اصلی باز نخواهم گشت..

    [ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 17:56 ] [ دکتر محصص ]

    [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 15:19 ] [ دکتر محصص ]

    سلام آقای گوگل

    احتراماً جهت رفاه حال ما فارس‌زبان‌ها آدرس: «صصص.لخخلمث.زخئ» را بخرید، باشد که رستگار شوید. و من الله توفیق !!

    [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 15:15 ] [ دکتر محصص ]

    چرا در دیزی بازه؟

    چرا دم خر درازه؟

    چرا در گنجه بازه؟

    چرا بی بی بینمازه!

    دختر این پیرزنه چرا گرامافون می زنه!

    چرا آب تو تلمبه س، چرا گوشکوب قلمبه س؟

    [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 20:8 ] [ دکتر محصص ]
    به گزارش واحد مرکزی خبر، لیام نیسون بعد از شنیدن صدای اذان هنگام ایفای نقش در فیلم جدیدش در شهر استانبول ترکیه گفت: " تحت تاثیر دین اسلام قرار گرفته ام و می خواهم مسلمان شوم.»
    نیسون شصت ساله افزود : صدای اذان زیباترین آهنگی است که تاکنون شنیده ام.
    وی اظهار داشت چهار هزار مسجد در استانبول وجود دارد ، برخی از آن ها بسیار شگفت انگیز هستند و باعث شده است که من عملا به مسلمان شدم فکر کنم.


    نکته قابل تامل این است که این بازیگر مشهور در شمال ایرلند متولد شده و مسیحی کاتولیک است ولی به تازگی به این نتیجه رسیده است که در مذهبش ابهامات و تردید هایی وجود دارد.
    به گزارش پایگاه اینترنتی « مفکره الاسلام » ، نیسون خاطرنشان کردکتاب هایی را درباره خداوند ، الحاد و غیره مطالعه می کند.
    [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 18:49 ] [ دکتر محصص ]

    دوستان این پست؛ پست ثابت است یعنی همیشه در اول صفحه قرار خواهد گرفت؛ پست های جدیدی که میدارم پایین پست های ثابت قرار دارند.

    زهیر بن قین از طرفداران عثمان و از مخالفان حضرت علی (علیه السلام) بود. امام حسین (علیه السلام) را خوب می شناخت و از نامه های کوفیا به ایشون هم آگاه بود. به ناچار با امام هم مسیر شده بود و به همین خاطر در طول مسیر خودش رو از امام و همراهانش پنهان می کرد تا مبادا امام ازش کمک بخواهد.

    روز موعود فرا رسید. زهیر با همراهانش بر سر سفره نشسته بود که ناگهان فرستاده امام وارد شد و زهیر رو فراخوند. زهیر غافلگیر و درمانده شده بود و نمی دونست چیکار کنه. همسرش به او گفت: "پسر پیامبر خدا کسی را به دنبال تو می فرستد و تو او را بی پاسخ می گذاری؟ برخیز تا ببینی فرزند پیامبر چه درخواستی دارد و سپس برگرد."

    زهیر از خیمه خارج  شد و قدم به خیمه گاه نور نهاد، فرزند رسول خدا با قلب و روح و روان زهیر چه کرد؟ زهیری که عثمانی بود و آن وجود مقدس را به عنوان امام قبول نداشت و فقط برای ایشان احترام قائل بود.

    دقایقی بعد زهیر از خیمه امام حسین(علیه السلام) با حالتی عجیب بیرون اومد و وارد خیمه اش شد. همسر و همراهانش متحیر به او نگاه می کردن، این زهیر آن زهیر قبلی نبود. بارالها حسین بن علی (علیه السلام) با دل زهیر چه کرده؟ زهیر حسینی شده بود، عاشق و دلداده اباعبدالله. به یارانش رو کرد و گفت: "هر که از شما دوست دارد در یاری فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درآید همراه من بیاید و گرنه این آخرین دیدار ماست."

    خوشا بر احوال زهیر. زهیر همراه کاروان مظلوم به کربلا رفت و شجاعانه با تمام وجودش جانش را فدای امام زمانش کرد و به درجه ای رسید که الان من و تو که یاد کربلا و یاران امام حسین (علیه السلام) میافتیم میگیم "یا لیتنا کنت معکم فافوزا فوزا عظیما"

    آه، آه از و غریبی امام حسین(علیه السلام)، اما نه! چی میگم؟ خوشا به حال امام حسین (علیه السلام) که حداقل 72 یار با باوفا و مخلص در کنارشون بودن و آنقدر یاران باوفاشون رو دوست داشتند که وقتی همه اونها شهید شدند و تنهای تنها موندند فریاد زدند "هل من ناصر ینصرنی" هیچ کس جواب نداد. فرمودند:"حبیب، زهیر،... چرا جوابم را نمی دهید؟" و سپس فرمودند "آه که همگی شما را کشتند و ..."

    اما اگر حالا هم خوب گوش کنی یه صدای خسته و مظلوم و غریب رو هم می شنوی که مثل جد شهیدش هر روز درخواست کمک میکند و می فرماید "برای فرج من زیاد دعا کنید"

    ما که ادعا می کنیم اگر در زمان امام حسین (علیه السلام) بودیم به هیچ وجه ایشان را تنها نمیگذاشتیم پس چه شده که آخرین بازمانده نسل ایشان، حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را که در میان ماست فراموش کرده و تنهاشون گذاشتیم؟

    به زندگیمون توجه کنیم، همه مشغول دنیا شدیم. روزا می گذرن و ما یادی از امام زمان خودمون نمیکنیم.

    اگه خوب دقت کنیم شاید بتونیم بفهمیم که چرا یاران امام حسین (علیه السلام) اونقدر کم بودن! شاید بتونیم بفهمیم که چرا تعداد اصلی یاران امام زمان به 313 نفر نمی رسد. چرا ...

    مگه کوفیا صدای "هل من ناصر ینصرنی" امام حسین(علیه السلام) را نشنیدند که کمک می خواست؟ و مگه ما هم ندای "و اکثروا الدعا بتعجیل الفرج" را نمی شنویم؟ پس چی شده که مثل کوفیا امام زمان خودمون رو رها کردیم در حالی که ادعا می کنیم اگر در کربلا بودیم امام رو یاری می کردیم؟ اینطوری می خوایم به امام حسین (علیه السلام) خدمت کنیم تا ایشان از ما راضی باشند؟

    حالا دیگه خودمون میدونیم، اگه موافقی بای یه نگاه دیگه به زندگیمون بیاندازیم و با تمام وجود بگیم:

    اللهم عجل لولیک الفرج

    [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 9:10 ] [ دکتر محصص ]






    نمی‏دانیـــــد؛

    واقعاً نمیدانید چه لذتى دارد


     وقتى سیاهى چادرمــ، دلِ مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاستــــ را میزند......

    نمی‏ـــدانید؛ واقعاً نمی‏دانید

     چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه میروید؛ در حالى كه یكــــــ عروسكـــ متحركـــ نیستید؛..

    یكـــ انسان رهگــــذرید......

    نمی‏دانید؛واقعاً نمی‏دانید چه لذتى دارد وقتى می‏بینى كـــه می‏توانى اطاعتــــ خدایتــــ را بكنى؛

    نه هوایتـــ را.......

    نمیــــدانید؛.....

    واقعاً نمیــدانید چه لذتى دارد این حجابــــ...


    [ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 8:58 ] [ دکتر محصص ]

    دوستان این پست؛ پست ثابت است یعنی همیشه در اول صفحه قرار خواهد گرفت؛ پست های جدیدی که میدارم پایین پست های ثابت قرار دارند.

    سایت آقای محسن قرائتی رو دیدید پیشنهاد می کنم حتما برید ببینید!

    www.qaraati.net

    مخصوصا قسمت آرشیو ۳۲ ساله برنامه های درسهایی از قران!

    کسانی که این آقا رو نمی شناسن باید بگم ۳۲ سال هستش که توی شبکه ۱ پنج شنبه ها بعد از خبر ساعت ۱۹ برنامه دارن که بسیار جالبه ایشون قرآن رو بنا به مسائل روز تفسیر می کنه و بسیار هم در برنامه ها از شوخی و طنز انتقادی داره استفاده می کنه و توی این سالها بسیار مورد استقبال قرار گرفتن!

    ایشان متولد ۱۳۲۴ هستن! اول با ورود به حوزه به پیشنهاد پدرش مخالف بود ولی بعد طی اتفاقاتی علاقه مند شد.

    از ۱۵ نفر مولفان تفسیر نمونه است که چندین بار تمدید چاپ شده و به چند زبان دنیا ترجمه شده است.

    محسن قرائتی:

    همواره در اين انديشه بودم كه قرآن و اسلام براى همه اصناف و طبقات مردم است و كودكان و نوجوانان هم از همين مردم‏اند. ما پزشك اطفال داريم ولى روحانى اطفال نداريم، لذا تصميم گرفتم در اين راه به قصد خدمت به نسل جوان و آينده ‏سازان، اسلام و معارف قرآنى را با زبان ساده و روان به آنها منتقل نمايم

    می توان گفت این قدرت تمثیل و تشبیه بسیار بالای ایشان است که طی چندین سال روز به روز بر جذابیت کار ایشان افزوده است.

    محسن قرائتی:

    چون اين كار بى‏سابقه بود كه يك روحانى به جاى منبر پاى تخته سياه برود و براى كودكان و نوجوانان جلسه و كلاس داشته باشد؛ گاهى مورد بى‏مهرى برخى افراد قرار مى‏گرفتم، ولى چون به كار خود اعتقاد و ايمان داشتم، در طول اين مدت آنى نسبت به كار خود با شك و ترديد نگاه نكردم، به صورتى كه الان هم پس از گذشت حدود 35 سال از آغاز اين حركت خوب و مثبت، اگر بخواهم آن را از ابتدا شروع كنم، از همان جاى قبلى، آغاز خواهم كرد. ........................

    بعد از پيروزى انقلاب، با پيشنهاد علامه شهيد مطهرى‏ قدس سره و مؤافقت امام خمينى‏قدس سره براى اجراى برنامه، به تلويزيون معرفى شدم، روزى كه به آن تشكيلات وارد شدم، بيشتر كاركنان نمى‏دانستند، قبله كدام طرف است و... در آن جا با بهانه‏ گيرى و وسواس زياد مرا آزمايش كردند و زمانى كه در اين جهت موفق يافتند، پيشنهاد كردند كه بدون لباس روحانيت برنامه اجرا كنم و به طور علنى گفتند: ما به جز دو روحانى (حضرت امام و آية الله طالقانى) به ديگران اجازه حضور در اين تشكيلات را نمى‏دهيم. من هم با اين پيشنهاد موافقت نكرده و اعلام داشتم: برخورد شما را به اطلاع حضرت امام‏ قدس سره خواهم رساند. بعد از اين اخطار، آنان قبول كردند كه با لباس روحانى اجراى برنامه كنم. به هر حال سالهاست است كه اين برنامه تلويزيونى - كه از باقيات الصالحات علامه شهيد مطهرى‏قدس سره و حمايت‏هاى امام عزيزقدس سره است - برگزار مى‏شود و بر اساس نظر سنجى‏هاى خود صدا و سيما از برنامه‏ هاى مؤفق بوده است. امام خمينى‏قدس سره به واسطه‏ ى همان برنامه تلويزيونى، به اينجانب لطف و عنايت خاصى داشت و هر بار كه خدمت ايشان مى‏رسيدم مورد لطف و محبت ايشان قرار مى‏گرفتم. برنامه درس‏هايى از قرآن، كه بنا بود از طرف مديريت آن زمان تلويزيون تعطيل شود، ايشان به وسيله يكى از اعضاى دفتر خود، به رئيس صدا و سيما اعلام فرمودند كه اين برنامه‏ ها مفيد بوده و بايد باشد و چون من بابت اجراى برنامه‏ ها حق‏ الزحمه‏ اى دريافت نمى‏كردم، آن امام بزرگوار چند بار مبلغ قابل‏ توجهى برايم فرستاد كه بخدمتشان شرفياب شده و اعلام كردم من فعلاً نياز ندارم ولى ايشان مى‏فرمود: اين از بيت‏ المال نيست و نزد شما باشد و بعد از اين آشنايى بود كه آن رهبر فرزانه حكم نمايندگى خود را در سازمان نهضت سوادآموزى به من اعطا فرمود.


     

    [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 14:58 ] [ دکتر محصص ]

     نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

    نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

    ولی بسیار مشتاقم

    که از خاک گلویم سوتکی سازد

    گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

    بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .......

    [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:46 ] [ دکتر محصص ]

    ما مست علوفه ایم، مردن بهتر          

         بی برگ و شکوفه ایم، مردن بهتر

                 از غیبت طولانی تان شد معلوم شد  

                            ما مردم کوفه ایم، مردن بهتر . . .

    [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 23:41 ] [ دکتر محصص ]

    چه بسيار انسان ها ديدم تنشان لباس نبود

    و چه بسيار لباس ها ديدم که انساني درونش نبود…

    ( دکتر علي شريعتي دم در بوتيک لباس فروشي … )

    [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 9:3 ] [ دکتر محصص ]
    درباره وبلاگ

    محصص!
    ساکن تبریز!
    عقایدم به نظر خودم
    نه مانند کسانی هستم که می گویند و عمل نمی کنند به هرچه..به دین و اخلاق و نزاکت و علم و...
    و نه مانند کسانی که بریدند و هیچ چیز برایشان اهمیت ندارد و به اصطلاح باری به هر جهت هستند!!!
    اهدافی برای خودم دارم و برای رسیدن به آنها از هیچ تلاشی دریغ نمی کنم !!!
    خیلی چیزها برایم اهمیت دارد

    گاهی اوقات از تلاش هایی که می کنم نا امید می شوم..
    اما بعد که یادم می افتد خدایی هست پشت و پناهم که همیشه حتی زمانی که کارهای ناشایستی انجام دادم کنارم ایستاده است و بهترین کار را در هر لحظه نشانم خواهد داد قوت می گیرم و به خودم می گویم دیگر چه می خواهی؟؟؟
    ناامیدی را تیر شیطان می دانم!!!
    از آدمهای نا امید هیچ خوشم نمی آید!!!
    نا امیدی یک نفر بزرگترین چیزی است که حرصم را در می آورد!!!
    تازه هنوز دکتر نشده ام!!!!
    و اما وبلاگ!!!
    مطالبی که فکر می کنم دغدغه ی بیشتر جووناس و یا میتونه سرگرم کننده باشه..از هر دری سخنی ..دل نوشته/مذهب/طنز/انسانیت/ادبیات/علوم پایه خصوصا زیست شناسی/مشکلات و افتخارات جهان اسلام/روانشناسی و ...
    مطالب ماههای پیشین را از آرشیو ماه های گذشته در سمت راست صفحه مشاهده نمایید!
    این وبلاگ شامل مطالب زیر است:
    مطالب علمی
    کلیپ هایی بسیار آموزنده و جالب
    تصاویر زیبا
    و قسمت هایی که به زودی به لطف خدا اضافه خواهند شد..
    بخش کلیپ را از پیوند های وبلاگ می توانید ببینید تحت عنوان:
    کلیپ های و خدایی که در این نزدیکی ست..
    لینک های مفید
    امکانات وب
    تماس با ما

    آپلود نامحدود عکس و فایل

    آپلود عکس


    Google

    در اين وبلاگ
    در كل اينترنت

    parsskin go Up

    parsskin go Up
    مقرموعود